تبليغاتX
پاره ای دیدگاه

پاره ای دیدگاه

ته تاقاری خونه کلاس اول بود و من هم هنوز جوونترا بودم. ته تاقاری و مامان برای گرفتن کارنامه ها رفته بودند مدرسه. در راه باز گشت ته تاقاری و بچه همسایه ته بن بست دلشون از اون جوجه رنگیهایی که پسرک دست فروش سر کوچه می فروخت می خواهد و به این ترتیب بچه همسایه ته بن بست یه جوجه سبز و ته تاقاری هم یه جوجه زرد رنگ نشده و یه جوجه سرخابی خریدند. البته فردا که نه ولی پس فردا جوجه سبز مرحوم شد و درست یک روز بعد هم جوجه سرخابی! خلاصه برای دست کم دو روز در بن بست عزای عمومی بود تا کم کم یاد و خاطره آنها جای خود را به علاقه و ارادت قلبی به جوجه زرد باز مانده داد. البته این همه ماجرا نبود. به عبارتی تازه آغاز ماجراهای شیرین تابستان اون سال بود.

اساسا با توجه به قانون خانه ما امکان نداشت که یه جوجه حتی اگر عضو رسمی خانه باشد و حتی اگر جوجه سرداغی خانواده باشد راست راست راه بیفته بیاد توی اتاق. نه اصلا حق نداره بیاد توی ایوون و زبونم لال سنگها رو کثیف کنه و بنابراین مادر گرامی اقدام به آموزش ایشون کردند.

نکته اول برای آموزش، نیاز به یک نام هست که بشه «ادب جو» را به آن نام توبیخ و تشویق کرد. از آنجا که جوجه زرد فقط می گفت جیک جیک، اسمش هم شد جیک جیک!

جیک جیک به سرعت یاد گرفت که وقتی صداش می زنند هر نقطه حیاط که هست بپره و بیاد و دنبال ندادهنده راه بیفته. در گام بعدی هروقت جیک جیک دم پله ها ظاهر میشد مادر گرامی صداش می زدند و همراهیش می کردند تا پایین و دم باغچه... خلاصه کنم. نمی دونم چطور ولی جیک جیک به سرعت یاد گرفت که بهترین جا برای او درون باغچه های نسبتا کوچک خانه است و عمرا نباید به سنگهای سفید ایوان نزدیک شد!

در قدم بعدی جیک جیک یاد گرفت که برای صرف غذا باید بره توی باغچه زیرزمین. اصولا خانه ما یه منهای 60 داره که ما بهش می گیم زیرزمین. جلوی این زیرزمین هم مثل بقیه طبقات ایوانی هست با سنگهای سفید و یک باغچه حدودا 1در 2.5. بعدش هم 6-7 پله که شما رو به سطح حیاط میاره. بنابراین هروقت یکی از اهالی خونه می خواست چیزی به جیک جیک بده، صدا می زد جیک جیک بیا و راهی باغچه زیرزمین می شد. و جیک جیک هم البته به سرعت سبقت می گرفت و اونجا مستقر می شد. بعد غذای جیک جیک روی یک صفحه فلزی ریخته می شد و... معمولا غذای جیک جیک ته مانده برنجهای غذا بود که توی سبد طرفشویی جمع می شد. کم کم مساله عادی تر شد و رودربایستی با جیک جیک جان نداشتیم حالا گیرم یه کم تفاله چایی یا تخمه هندونه یا ... توی سبد بود که خوب خود جیک جیک لطف می کرد و جدا می کرد و با پا هول می داد توی باغچه، بفهمی نفهمی نیم چه شخمی هم می زد به خاک باغچه زیر زمین که اغلب سفت بود.

داستانهای جیک جیک گاهی هم پر هیجان می شد. مثلا یه روز عصر ته تاقاری تصمیم گرفت که حیاط قد یه قربیل ما رو آب بپاشه. در این اثنا علاوه بر درخت آبشار طلایی و گلیسیرین  (شاخه های رونده ای دارد و گلهای خوشه ای یاسی رنگ. اصولا بی شباهت به یاس نیست. دوستی گفت اسمش گلیسیرین است حالا اگه اشتباه گفت هم که دیگه...)  و سایر گلهای باغچه.... آخ آره دقیقا همین اتفاق افتاد جیک جیک هم خیس خیس شد. یه پا موش آب کشیده. پرهاش به هم چسبیده بود و بدجوری می لرزید. انگار لرز مرگ...

ته تاقاری هم که دیگه کم مونده بود گریه کنه. من هم که اصولا دل این صحنه های دلخراش رو ندارم رنگ از رخساره ام پریده بود و باز مادر گرامی وارد عمل شدند یه پارچه شبیه دستگیره انداختند روی جیک جیک و دستشون رو گذاشتند روش. جیک جیک طفلی کم کم از پارچه و گرمای دست مامان گرم شد و باز شکل جوجه شد. بعد که اوضاع آرام تر شد نوبت به ته تاقاری رسید که جیک جیک رو مثل طفل یتیم زیر دستگیره و دستش گرم کنه و خلاصه بعد از مدتی جیک جیک سرحال شد و از زیر دستگیره پرید بیرون و اوضاع آرام شد...

یه روز جمعه ته تاقاری با آقای پدر رفته بود کارگاه و البته جیک جیک رو هم برده بود! باغچه های کارگاه آقای پدر بزرگ بود و جیک جیک می تونست یه پیک نیک حسابی بکنه. نزدیک ظهر بود که ته تاقاری بغض کرده تلفن زد! قرار یوده برگردن خونه و حالا تو اون هاگیر واگیر جیک جیک گم شده بود!! و سرایدار کارگاه بغلی خدا عمر داده هم گفته بود این منطقه روباه داره نکنه خرده باشتش! یکی نیست بگه آخه مگه جیک جیک ما چقدری بود روباه بیکاره مگه؟! وااای! نمی دونی چی شده بود. باز چه نگرانی شد در کل اهل منزل و حتی کارگاه که لابلای بوته های گل دنبال یه جوجه نیم وجبی بگردن! باز مادر محترم به ذهنشون رسید که خوب صداش بزنید ببینید جواب میده یا نه! حالا 4 تا آدم گنده تو کارگاه هِِی داد می زنن جیک جیک! تا یه هو ته تاقاری میگه صداش از یه جایی داره میاد ساکت تا خودم صداش کنم اگه گفتید کجا بود؟ توی کفش سرایدار خوابیده بوده! اعتراف می کنم که این از ادب جیک جیک ما بعید بود!

یه جمعه تابستان دایی کوچیکه همه رو برای ناهار دعوت کردند خونه شون! خوب حالا 5-6 ساعت که نمی شد جیک جیک رو بذاری توی خونه و بری! اگر از گرسنگی و تشنگی نمی مرد هم ممکن بود گربه بخورتش! هزار پیشنهاد مطرح شد تا سرانجام قفس مرحوم قناریهای آقای پدر از توی انباری پیدا شد و جیک جیک هم تشریف آوردند مهمونی! برای من خیلی جالب بود که اونجا هم جیک جیک از توی باغچه ها پاشو بیرون نگذاشت! ای ول به تعالیم مادر خانمی!

جیک جیک کم کم بزرگ می شد و کمتر اهل خونه نگران آسیب دیدن و مردنش بودند. اون روزها من فکر می کردم که یه موجود زنده از آنچه که به چشم ما نمیاد و راهی سطل زباله میشه داره سیر میشه و رشد می کنه!!

با فرا رسدن پاییز و باز شدن مدارس و البته با توجه به شاغل بودن مادر گرامی وضع جیک جیک نگران کننده بود. بهرحال 5-6 ساعت تنها! گربه ها... سرانجام قرار شد آقای پدر ببرنش بدن به سرایدار کارگاه که توی خونه اش چند تا مرغ و خروس داره. اعتراف می کنم اوایل جای جیک جیک خیلی خالی بود و انگار آدم دنبالش می گشت! دو سه هفته ای جمعه ها ته تاقاری می رفت کارگاه و مش شعبون هم با دوچرخه می پرید می رفت خونه و جیک جیک رو میاورد... تا آرام آرام ملاقاتها کم شد... 

بعد از امتحانات ثلث اول قرار شد یه آخر هفته جیک جیک رو بیارن خونه! ولی اینقدر بزرگ شده بود که دیگه توی اون قفس جا نمی شد! یه خروس حسابی شده بود اونم کمی خشن! طوری که آدم می ترسید جلو بره زبونم لال بی چشم برگرده. البته باز وقتی ته تاقاری یه چند باری صدا زد جیک جیک انگار یادش بیاد آرام گرفت و خیالش راحت شد! و من باور کردم که لافونتن فرانسوی حق دارد که حیوانات هم هوش و حافظه دارند! اما بهرحال شنبه نشده جیک جیک خان رو پس فرستادیم. کمی بعد مش شعبون گفته بود که داره جنگی میشه (پیداست ماشینی بود، بچه خلاف و بی اصل و نسب بود) و خلاصه قرار شد بکشنش. البته توی خونه نه به ته تاقاری که به هیچ کدوم از ما گفته نشد. گهگاه مش شعبون تخم مرغ بومی میداد! ما هم که نمی فهمیدیم چرا فکر می کردیم تعارفی است! بعد فهمیدیم چون جیک جیک ما رو خوردند گفتند یکی از مرغهای ما مال شما ... که البته بابا قبول نکردند! فکر کنم ماهها بعد بود که ما ماجرای درگذشت جیک جیک خان رو فهمیدیم. حس عجیبی بین همه اهل خونه باقی گذاشته بود...

سال بعد دم عید که شد و گل کاشتن توی باغچه ها، دیدیم که یه گیاه نخل و دو تا نهال کوچک که معلوم نبود چیه در اومده... بعده ها فهمیدیم اینها احتمالا از هسته های ته پیشدستی به حیات رسیده و توسط جیک جیک کاشته شده! چند سال بعد اما درخت لیموشیرین 6 تا لیمو و درخت نارنگی هم 3 عدد نارنگی داد. اون سالی که زمستون رفتم ایران به جرات یه سبد لیمو شیرین چیدیم! شاخه های درخت لیمو حالا از باغچه زیر زمین رشد کرده و حتی توی پذیرایی طبقه اول خونه بشینی هم دیده میشه. مخصوصا کود فضله ها خاک باغچه زیر زمین رو به شدت غنی کرده. 

راست میگن به حیوانات محبت کنید خدا از راه دیگری جوابتون رو میده!

این هم عکسهای درخت لیمو دو سال پیش که زمستون ایران بودم.



پیوست: راستش درست نمی دونم امروز چی شد که توی مسیر برگشت یاد جیک جیک و یادگاری که برامون گذاشت افتادم!


+ نوشته شده در  Wed 11 Nov 2009ساعت 0:46  توسط پ  | 

این ویدیو رو ببینید. به نظرم یه جورایی شبیه آهنگهای قدیمی خودمون میاد. مدل رقصیدنش به شدت شبیه گوگوش هست یا شاید هم برعکس!

متن شعرش رو هم در ادامه مطلب کپی می کنم. هرچند می تونید از اینجا ببینیدش.

من که خیلی دوستش داشتم. مخصوصا که تِمـِش نه یکنواخت غمگین است نه جنجالی.

راستی این پست رو بذاریم به حساب به قول همایون خان جمعه برای زندگی چطوره؟

ر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 20:17  توسط پ  | 

باز من باید بگم جل الخالق! البته این دفعه دیگه  به خدا به جناب پژوهشگر نخندیدم!! من تا حالا فکر می‌کردم آدم بر حسب روحیه ش موسیقی انتخاب میکنه و اصولا شخصیت آدم است که باعث علاقه او به یه سبک موسیقی میشه!

امروز در خبر‌ها شنیدم که یه سر کار خانم محترم سیاه پوست از همشهری‌های جناب اوباما تاثیر سبک‌های گوناگون موسیقی‌ رو بر رفتار ایشون توضیح داده و کتابی در این زمینه نوشته اند!! مثلا زیاد سفر کردن ایشون تاثیر موسیقی جاز است و ...! به نظر شما اگه آدم از یه موسیقی خوشش نیاد و با روحیاتش سازگار نباشه میتونه بهش گوش بده و حتی ازش تاثیر بگیره؟؟؟؟؟ باز من باید بگم جل الخالق!

+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 15:39  توسط پ  | 

امروز برداشتی آزاد از یکی از سکانسهای پدر سالار در مقیاس گسترده اجرا شد!

 کدامش؟ ای بابا مگه یادتون نیست؟

سکانسی از پدر سالار بود، که آقاجون محترم همه اهل خونه رو دعوت کرده بود بیان اونجا! بعد یه هو دم اومدنشون اون روی سکه رو نشون داد و هر چه بود و نبود زد شکست و داعون کرد!

حالا حکایت خیابونهای امروز تهران است! وقتی طبق قرار و وعده، مودبانه می آیند یه هو ....

الله اکبر!


+ نوشته شده در  Wed 4 Nov 2009ساعت 13:16  توسط پ  | 

این اواخر زیاد فیلم ایرانی می بینم و زیاد هم ضد حال دریافت می کنم و بیشتر نگرانی از سقوط سینمای ایران را درک می کنم. این اواخر دو تا فیلم دیدم که کم و بیش به دلم نشست. از دومیش شروع می کنم «کتانی سفید»! (اولی هم بماند برای پستهای بعدی!)

نمی تونم بگم فیلم ایده آلی بود اما از چند جهت ازش خوشم اومد، انرژی مثبتی که القا می کند و فضای ساده و صمیمی. بچه های این فیلم با امکاناتی ساده به فضایی مثبت و به نوعی موفقیتی طلایی دست پیدا می کنند. بچه های این فیلم آماده خوری نمی کنند! خودشان با زحمت زمین فوتبال را صاف و هموار می کنند. با امکاناتی ساده و کم و بیش دست یافتنی و در ازای آن با تلاش زیاد ساخته می شوند! طوری که بچه های شل و ول آغاز فیلم وقتی معلم ورزششان غایب است سینه ها را جلو می دهند و شکم را تو می دهند و سرهایشان را بالا می گیرند! یعنی از درون محکم شده اند و اعتماد به نفس پیدا کرده اند. آدم های تازه ای شده اند که فعالند و انگیزه دارند و برای هدفشان با دست نیمه خالی (اگر نگویم خالی) تلاش می کنند و آخر فیلم اگرچه کمی ماجرای آبگوشتی و عشق کلیشه ای دیده ایم، با ما می توانیم و خدا وسیله ساز است از پای فیلم بلند می شویم... فضای ساده فیلم و راه حل ساده ای که برای مشکلات بزرگ و کهنه ارائه می شود به من حس خوبی داد! خیلی وقت بود که می گفتم فیلمی که تبلیغ مبلمان و ماشین و تشریفات و کریستال کند نمی خواهم و دلم یک فیلم واقعی می خواهد...

امروز با خواندن این نوشته درد خودم رو فهمیدم! نمی دانستم مسعود رسام درگذشته است! نمی دانم چرا این اواخر این همه بزرگان تند و تند و یکی پس از دیگری کوچ جاوید می کنند! می گویند 28 مرداد روح زندگی مردم را تا مدتها اسیر خود کرد! انگار این روزها روح زندگی بیشتر تحت فشار است!! جدا این اواخر دیگه شمردن رفتگان سخت است! از پروین سلیمانی و اسماعیل داورفر بگیر تا اسماعیل فصیح، ماشالله صنعتی زاده، سیف الله داد، پرویز مشکاتیان، اووه! و حالا هم مسعود رسام!! 

پرونده کاری مسعود رسام و بیژن بیرنگ را بخوانی می بینی بیرنگ راست می گوید که چندین نسل با آنها بزرگ شده اند! واقعا این سالها تلویزیون با او پا به پا بزرگ شده است! شاید هم همزمان با بیمار شدن رسام تلویزیون هم...

واقعیتش نمی خوام باز عزاداری کنم! برعکس می خوام به پیام فیلمهاش فکر کنم و انرژِی بگیرم! من تجربه زندگی مثل فرید خانه سبز رو کمی تا قسمتی تجربه کردم و باور کنید که تجربه شیرینی بود! 6 تا قاشق و چنگال بود ولی اوایل حتی 6 تا بشقاب هم نداشتیم! باور کنید با چند تا لیوان یک بار مصرف می شود از ته دل قش قش خندید! خنده ای که حالا با داشتن تقریبا یه زندگی شبیه بابای فرید در نبود دوستان دست نیافتنی تر است! می خواهم به پیام رسام بیشتر فکر کنم و به جای دلیل برای نشدن دنبال راهی برای شدن بگردم! به قول دوستی گاهی زور می زنی از دیوار بری بالا در صورتی که یک در اونجاست! به خاطراتمان نگاه کنیم. رسام و بیرنگ یکی پس از دیگری در باز می کردند برای رد شدن از دیوار! 

مصاحبه بیرنگ با رادیو فردا را در ادامه مطلب کپی می کنم! 


 و این هم بیوگرافی کوتاه مسعود رسام به روایت رادیو فردا:

متولد ۱۳۳۶ در تهران، دانش‌آموخته کارگردانی از دانشگاه صدا و سیما بود. 

کار خود را در تلویزیون از سال ۱۳۵۸ آغاز کررد.در میان آثار او چنین عنوان‌هایی به چشم می‌خورد:
غيرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد کوچک، سريال مرواريد سرخ، دريايي‌ها، سيندرلا، تولدي ديگر، دنياي شيرين دريا، نوعي ديگر، دلبندم،  همسران، علي و غول جنگل، چاق و لاغر، دو مرغابی در مه، ماموريت، خانه سبز، در خانه، هاچين و واچين،‌ از نو بسازيم، محله بهداشت، محله برو بيا، برده رقصان، کيف، شازده کوچول و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت 22:50  توسط پ  |